سخنانی چند از يک آشنا

چهره ای دیروز و امروز کابل
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸
 

 

     چهره ای دیروز و امروز کابل 

    چهره ای امروز کابل چقدر با دیروز اش متفاوت است ، زمانیکه من متعلم مکتب بودم هر روز صبح آسمان آبی و لاجورد فام کابل دل آدم را باز میکرد و نسیم صبجگاهی همراه با عطر درخت های عکاسی ( در فصل بهار )گیسوان دخترکان کالا سیاه و چادر سفید مکتبی را نوازش میداد ، ولی حالا آسمان مکدر و هوای آلوده در این شهر بیداد میکند

 

      هر چند بعضی از متعلمین مکتب صبحانه شان چای بدون بوره و پارهء نان خشک بود اما هنوز کسی امید را  از ایشان ندزدیده بود   اکثریت زنده گی بخور و نمیر داشتند و بعضی ها هم کمی پولدار تر بودند اما مثل امروز تفاوت تا جایی نبود که یکی بخاطر نداشتن صد افغانی شاهد مرگ طفل اش باشد و دیگری در یک شب ( عروسی ، شیرنی خوری ، ختنه سوری ........ ) صد هزار دالر را مصرف کند .

       دریای کابل اگر چه زیاد آب نداشت اما زنان در آن گلیم و قالین میشستند و مانند امروز حال و روز معتادین در آن در حال گرفتن مواد دل آدم را به درد نمیآورد . هر منطقه برای خودش مسجدی داشت که گه و بیگاه از مشکلات درمانده گان در آن یادمیشد اگر چه همیشه درمانی برای درد آنها نداشتند اما امروز ده ها نفر در روز از درد بی خانمانی ، گرسنگی ، اعتیاد ......... جان میدهند و هیچکی عین خیال اش نیست شاید از بس این وضعیت زیاد است برای همه تکراری  و عادت شده ............................. هی دل غافل !

     هر کی لطف خارجی را همراه دارد و پیش به اصطلاح خارجی ها کار میکند و هر کی هم که در خارج کاریگر دارد و هر کس که دست اش در دسترخوان کرزی دراز است نان اش در روغن است و دیگران ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      دیگر برای کسی مطرح نیست که همسایه اش از گرسنگی میمیرد و یا پول را از کدام درک پیدا میکند مهم فقط اینست که در سیالی شریکی عقب نماند کرزی کجکول گدایی در گردن دور دنیا میگردد و نام افغانستان در زمرهء فقیر ترین کشور های جهان ثبت است اما هیچکی در دنیا به غیر خود افغانی ها نمیداند که مردم همین فقیر ترین کشور وقتی دست اش برسد صد هزار دالر که بیشتر از آنرا برای خود عروسی میگیرد و دست اندر کاران مملکت عوض آبادکردن کشور و به دردمردم رسیدن فقط به فکر جیب های شان هستندو در خانه های کاخ مانند در بی خیالی محض با عیال و بچه های ناز پرورده شان زنده گی میکنند و برای بچه های بزرگ شان که در اروپا به سر میبرند خانه های میلیون دالری خریداری میکنند و بعد از هر وعده غذای شکم سیر آروق زده و شکرخدا را به جای میآورند که یک عمر جهاد شان بلاخره به نتیجه رسیده و نمرده و با اهل و عیال ثمر اشرا میبینند .   خدا همه را هدایت به خیر کند مردم ما را هم ............آمین !


 
 
نیایش
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩
 

 

  خالصان از جام می وصل تو مدهوش اند ، ما به پیمانه ای از زهر هجر تو قانع !

     وقتی دل از سوز هجر تو فارغ است لحظات چه بیهوده میگذرند و زیستن چه بی مفهوم است و روح از آسایش و لذت های تکراری تن به عذاب . لحظاتیکه درد هجر تو دارم چه با شکوه اند و فرح بخش فقط تویی که چنینی که درد عشق ات برای عشاق نعمت است .

    وقتی بوی بد خاکیان همه جا را پر میکند ، وقتی فضای سالم برای نفس کشیدن نیست وقتی همه را در هیت چهارپایان میبینم وقتی در میان آدم نما ها زیستن برایم مشکل میشود اشک ریختن در هجر تو نفس کشیدن دو باره  را ممکن میسازد .

   درد ات چنان زنده ام میکند ، چنان لذتی میدهد که یک نفس با درد تو زیستن را به جهانی نمیدهم . شاید از باب قناعت ، شایدم از درک بی لیاقتی ، جرعت در سر پروراندن خیال وصل ترا هم ندارم ، همه اش ترس دارم مبادا روزی مثل خیلی های دیگر جهانم بیدردی باشد و خودم دنبال عیش سرگردان . راستی وقتی درد را از انسان بگیری  چه تفاویست بین او و سایر موجوداتی که فقط در پی خور ، خواب و تولید نسل اند ؟

    درد تو آرامم میکند و اشک بسان قطرات باران ، غبار از آیینه ای دل خسته ام میشوید ، درد تو پناهم میدهد تا در پناهگاهی بنام امید ، در صبحگاهی از جنس حقیقت طلوع خورشید عدالت را بر افق خسته ی زمین به انتظار نشینم  .

    کاش وصل ترا هم باور کنم !  از بس در این کویر بیراهه رفته ام محال میدانم وصال چون تویی قسمت ام  باشد !  تو کجا و سرزمین خوبان و بزم محرمان کجا و من غیر ره گم کرده و پریشان کجا ! ما هنوز کجا طریق دلبری و مسلک عاشقی میدانیم که خیال راه یافتن به درگاهی چون تویی را که دل پیشکش میآورند و جان هدیه میکنند ، در سر بپرورانیم .

   من به غم عشقت قانع و راضیم که از لطف غمت احساس بودن میکنم چه لطفی بالا تر از این که با غمت زیستن معنی پیدا میکند و دیو پوچی و هیچی نا پدید میشود .

    ای تنها مخاطب تنهاییم ! تو با سخاوتی ! ز سر کرم لطفی نما و بشارت وصالم ده !


 
 
مادر
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

 

چادر ات از گریه تر شد ، عمری تو با گریه سر شد

از دوچشمت خواب رفت و خنده های تو نظر شد

مادرم ای مادرک خاک ات شوم خاک ات شوم

خاک اندوهی دل پاکت شوم پاکت شوم

   سخن از مادر است ، مقدس ترین موجودی که  زیباترین جلوه اش در وجود آدمی تجلی میکند . چه باید گفت که زبان در وصف این موجود قاصر است .

   مادر یعنی گذشت ، ایثار ، بزرگی ، از خود گذشته گی ، مادر یعنی عشق ، مادر یعنی وفا ، مادر یعنی صبر و شکیبایی ، مادر یعنی حوصله و بردباری ، مادر یعنی صلابت و استواری ، مادر یعنی تلاش و پیکار ، مادر یعنی .....................................این همه صفات والای اخلاقی فقط در وجود مادر است که با تمام معنی تجلی میکند .

   مادر شدن احساس زیبایی است که خداوند زن را با این امتیاز مفتخر ساخته و مردان از تجربه ای آن محروم اند ، در هیچ جای دنیا و در هیچ عصری دیده نشده که پدر بیشتر از مادر نسبت به فرزند احساس داشته باشد یک پدر با احساس و با مسوولیت برای بچه هایش زنده گی میکند اما یک مادر برای بچه هایش میمیرد .

    مادر در همهء دنیا مادر است و ذاتا و فطرتا احساسات مشابه نسبت به فرزند دارد و اما این شرایط محیطی و کلتوری است که مادر افغان را از دیگر مادر ها متمایز میسازد . بیشک در به دنیا آوردن ، پرورش یک طفل و به ثمر رساندن آن زحمات ، مشکلات و مرارتهای را که یک مادر افغان میکشد فکر میکنم کمتر مادری در دنیا با آن رو برو باشد .

  میزان مرگ و میر مادران باردار در افغانستان سر به افلاک زده

وزارت صحت (بهداشت) افغانستان اعلام کرده است که در هر نیم ساعت یک مادر جان خود را در این کشور از دست می دهد.

   مقامات وزارت صحت افغانستان می گویند عدم دسترسی زنان به خدمات درمانی در هنگام بارداری و خطرات زمان زایمان باعث معلولیت و حتی مرگ شمار زیادی از مادران می شود.

   بر اساس آمار جدید ارائه شده از سوی این وزارت در هر سی دقیقه یک مادر افغان به سبب بیماریهای قابل علاج جان خود را از دست می دهد

   یک سازمان مستقل فعال در امور کودکان در سراسر جهان می گوید افغانستان، بدترین جا برای مادر بودن است.

   این ارزیابی بر اساس دوازدهمین گزارش سالانه «شاخص مادران» انجام شده است، گزارشی که سازمان «کودکان را نجات دهید» تهیه کرده است.

   این گزارش وضعیت مادران و کودکان را در ۱۶۴ کشور مقایسه می کند.

   این سازمان رتبه بندی کشورها را بر اساس شاخص هایی که عمدتا مربوط به وضعیت تندرستی، تغذیه، آموزش و شرایط اقتصادی و سیاسی است انجام می دهد.

   بر اساس تحقیقات سازمان کودکان را نجات دهید، افغانستان دارای بیشترین خطر مرگ و میر برای زنان باردار و دارای پایین ترین سن امید به زندگی برای زنان در جهان است.

   به اضافه آنچه تراژدی زنده گی با مشقت مادرانرا در کشور ما پر رنگتر میکند زن بودن مادر است ، مادر هر چه باشد اگر بهشت هم زیر پاهایش باشد باز یک زن است . زن در قاموس فرهنگ مرد سالار ما یعنی انسان دست دو ، موجود وابسته از هر نگاه به مرد که حتی حق ابراز نظر را در مورد سر  نوشت فرزندانی که با خون دل بزرگ میکند ندارد .  

   مادر در فرهنگ و سنت های نادرست و بر گرفته از زمان جاهلیت ما یعنی یک خدمه ای تمام عیار در خدمت شوهر و فامیل شوهر ، که اگر در این مهم کوتاهی کند اصلیت فامیلی او زیر سوال خواهد رفت . مادر یعنی زن و زن یعنی مایملک که بعد از مرگ شوهر به نزدیکان شوهر به ارث میرسد و خود اگر بزرگ شده ای دسترخوان پدر است باید سکوت کند و تن به قضا و قدر سپارد .مادر یعنی زن و زن یعنی موجودیکه عرف و عادات ما حلال های خداوند  را برایش حرام کرده ، یک مرد حق گرفتن چهار زن در آن واحد را دارد چون شریعت اجازه داده اما یک زن یک مادر وقتی شوهرش دار فانی را لبیک گفت حلال خداوند را برایش حرام میکنند او باید تمام عمر را با تنهایی سر کند و با زنده گی و مشکلاتش تنهایی دست و پنجه دهد و از ازدواج مجدد دم نزد چون ممکن است به غیرت نارینه های فامیل با غیرت اش بر خورد . در فرهنگ ما با مردمان نیمه وحشی اش زن را را مادر را اگر نافرمانی کرد  باید در پیش چشمان وحشت زده ای کودکان معصوم اش به باد مشت و لگد گرفت .......................................................

   واقعا قلم شرمسار است از بیان برخورد های غیر انسانیکه جامعهء مرد سالار ما با زن با مادر این موجود ظریف ، مملو از احساس و شکننده دارد . بله آنچه مادر افغان میکشد با هیچ مادری در دنیا قابل مقایسه نیست . مادر افغان بخاطر دیو فقر غذا را به بچه هایش میدهد و خود شکم گرسنه به بستر میرود مادر در  سرزمین ما در بالین طفل مریض اش با دیدن زجر کشیدن کودک اش از درد قطره قطره آب شده و شاهد مرگ کودک اش از نبود دوا و درمان میباشد. مادر افغان صورت کبود شده از جفای مرد اش را با چادر از بچه هایش میپوشاند عمر مادر در خراب شده ای بنام استان فغان با گریه سر میشود و چادر نازک شده از فقر اش دایم با اشک اش تر است . عزیزان  خواننده مبادا به بد بینی ام متهم کنید درست است که هیچ قاعده بدون استثنا نیست و هستند فامیل هاییکه با درک درست از دین و ضرورت های عصر رفتار در خور شان زنان را با آنها دارند اما ما اینجا از اکثریت سخن میگوییم و متاسفانه اکثریت جامعه ما رفتار را با زنان دارند که در بالا تذکار رفت .

   نمیخواستم در این روز خجسته مادر کام تان را تلخ کنم اما وقتی سخن از مادر  و زن میشود ناخود آگاه تصویر رنج کشیدهء زنان سرزمینم در نظرم مجسم میشود ، بله مادر با یک دست گهواره و با دست دیگر جهان را تکان میدهد ،پیامبران از دامن زنان برخواسته اند و مادران چنین میکنند و چنان................. بله همهء اینها درست و اما درد مادران مانرا این حرف ها دوا نمیکند برای درمان درد مادران همیشه مظلوم ما باید از درد شان سخن گفت و در پی راه علاج  آن  بود .

 


 
 
پتهکه های ناقی اما بدرد بخور
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤
 

پتهکه های ناقی

    بعضی وقتها مینشینم و با خود گذشته ها را مرور میکنم ، دیروز به یاد خاطرهء افتادم که اول باعث خندیدنم شد و بعد تر مرا از اینکه در چنان شرایط مجبور به زیستن بودم متاثر ساخت با خود گفتم این خاطره را برای شما هم تعریف کنم خالی از لطف نخواهد بود ، مخصوصا برای نوجوانان تا متوجه تغیر شرایط به نفع خودشان شوند و مقایسه کنند که یک نسل پیشتر از آنها چی شرایط را در کشور خود شان تحمل میکردند .

    بهار سال 1375 هجری شمسی بود که شامل پوهنتون کابل شدم ، شرایط حساسی بود چند ماه قبل مقاومت غرب کابل در هم شکسته ( زمستان 1374 ) و اکثریت مردم ما ( مردم هزاره ) کابل را جای امنی برای زنده گی نمیدانستند و به اطراف و یا مزار شریف کوجیده بودند ، فامیل ما هم در شهر مزار شریف ساکن شده بودند اما من عزم را جزم کرده بودم که حتما باید در دانشگاه کابل تحصیل کنم . به هر نوعی بود مادر و خواهر بزرگترم را که داکتر طب بود با خود همراه ساختم و به کابل جان آمدیم .

     خانهء ما در کارته سه بود و من هر روز سرک کارته سه را که به دروازه غربی دانشگاه کابل منتهی میشد پای پیاده میپیمودم . مسیرم طولانی نبود اما خیلی خلوت و غیر سکنه چون در این سه سال همه پایین کوه تلویزیون را خالی کرده بودند تا از شر آتشبازی های شورای نظار در امان بمانند ما چند نفر محصل اناث باهم قرار میگذاشتیم تا مجبور به تنها پیمودن مسیر نشویم . گفتم محصل اناث در آن شرایط بچه های قوما هیچکدام به دانشگاه نمی آمدند در تمام آنسال من فقط دو تا سه محصل ذکور را دیدم که از غرب کابل به پوهنتون میامدند .

     بگذریم ، برادر بزرگم بخاطر نزدیک شدن طالبان به کابل تصمیم مهاجرت دادن فامیل به خارج از کشور را داشت و من اگر میخواستم در خارج از کشور درس بخوانم باید دیپلوم فراغت از صنف دوازده هم میداشتم که متاسفانه به علت شرایط درهم و برهم کشور ما را سند فراغت نداده بودند . بوسیله یکی از آشنایان خانم برادرم که خانم برادرم استاد در تربیه معلم سید جمال الدین بود امضای معاون وزیر معارف را مبنی بر دادن مدرکی که دال بر فراغتم از صنف دوازده هم باشد بدست آوردم و روانه وزارت معارف شدم .

     تا آنزمان پایم به هیچ دفتری باز نشده بود و خبری از بروکراسی و فساد های حاکم بر دفاتر کشور نداشتم . در وزارت معارف سرم را پایین انداخته و یکراست داخل دفتر مربوطه شدم و مامور مربوطه را که یک پیر دختر مجردی سیاه سوخته بود  بود ورانداز نموده عریضه ام را روی میز اش گذاشتم و خود چون شاگرد مودب پیش میز مدیر مکتب ایستادم . او در حالیکه با یک چشم مشغول کشف هویتم بود با چشم دیگرش عریضه ام را ورنداز نموده و با حالت کسی که پی به حقیقت بزرگی برده باشد بدون اینکه نگاهم کند و در حالیکه چانهء دراز مضحک اش را چرخانده بود گفت : برو روزپنجشنبه بیا ! در دلم گفتم :`` اگر به چند روز دونده گی سندم بدستم بیاید مشکلی نیست ``

     آنروز دوشنبه بود ، چندین دوشنبه و پنچشنبه رفتم و آمدم و راه وزارت را سفید کردم اما از سند خبری نبود هر روز فقط یک جواب میشنیدم  برو چند شنبه بیا ! تو نگو که این بی انصاف میخواسته از شرایط به نفع اش استفاده کند و از من بی دفاع در حالیکه امر اخذ سند در دست داشتم پولی کلانی بگیرد ، غافل از اینکه من نه پولش ر ا داشتم و نه آشنایی به این آداب و رسوم را .

     خلاصه یک روز که خسته و گرسنه و با اعصاب خراب از سر درس برگشته بودم و با جواب همیشگی روبرو شدم کاسهء صبرم لبریز شد و با خشونت گفتم : تو پشت این میز چی میکنی ؟ سه ماه است که مرا دوانده ای ، مگر این مجموعهء نمرات مزخرف چقدر وقت را میگیرد که همه اش امروز و فردا میکنی . من از خود کار و زنده گی دارم .....

     خلاصه چشمتان روز بد نبیند هنوز حرفم تمام نشده بود که پیر دختر مجرد ( مامور مربوطه ) چنان غرشی کرد که جا بجا روی زمین خشک شدم  در حالیکه می غرید میگفت : ببین هزاره استی ! نی ؟ او هزاره ! تو و اینقدر جرعت  ! به مامور دولت توهین میکنی ؟ برو سند که هیچ اگر مرا عصبانی کنی نفر های پوسته را صدا میزنم .

    من که از ترس جابجا خشک شده بودم با شنیدن توهین و تحقیر او خون خشونت در رگانم دوید از سند گذشتم از خشم  سرخ شده بودم از طرفی پیش خود میگفتم  اگر پیش این بی انصاف گردن پتی کنم آبروی هر چه هزاره است برده ام و اگر جوابش را بدهم و او واقعا افراد بی بند و بار شورای نظار را صدا بزند چی کنم ؟

    مانده بودم که چی کنم که یک فکر مثل برق از مغزم گذشت . پیش خود گفتم:یک پتهکه ناقی میکنم ببینم چی میشود. همین چال را میروم اگر خورد که خورد اگرم نخورد ؟؟؟؟؟؟؟ هر چی بادا باد  !

    در حالیکه هر چی خشم و نفرت داشتم در چهره و صدایم بکار گرفته بودم ،سر اش داد زدم و گفتم : در این اداره چی خبر است ؟ کسی امر وزیر راهم بجا نمیآورد . بعد رویم را طرف دیگر کارمندان که سیل ما را میدیدند کردم و گفتم : شما شاهد هستید که این مامور سه ماه است که مرا سر کار گذاشته از برای خدا امر وزیرست امروز کسی  امر وزیر را هم بر آورده نمیکند . من از همین جا یکراست میروم پیش وزیر شکایت میکنم از همه ء تان !  شما هم که تقصیر ندارید گلهء تان نباشد . تا این حرف ها را با آن صدا و خشم بیان کردم رنگ به رخ ماموره نماند هم او هم دیگران باور شان شد که من حتما به شکلی با وزیر در ارتباط ام و گرنه با این صدا و این خشم یک هزاره آنهم یک دختر کم سن و سال هزاره چطور در آن شرایط  با کارمندان صحبت میتواند . کارمندان که چوکی و کار همکار شان را در خطر می دیدند شروع کردند به میانجی گری و آرام کردن من که : خیر است کار این بیچاره هم زیاد است برو روز دیگربیا ما ضمانت میکنیم که کارت را درست میکند . من که اندکی جان گرفته بودم میگفتم : خب کار اش  زیاد است چکار به هزاره بودن من دارد ؟

   من که از خیر سند فراغت گذشته بودم و خدا خدا میکردم که فقط با آبرو و عزت از وزارت برآیم رویم را طرف مامور که اینبار او خشکش زده بود نموده و شروع به اخطار دادن نموده گفتم : من امروز میروم روز شنبه اول وقت میآیم سندم حاضر بود به گل روی همین برادر ها هیچ و گرنه از آن به بعد با کسی که همین امر را داده طرفی نه با من .

    از در بیرون شدم و دروازه را هم محکم پشت سرم کوبیدم در حالیکه میترسیدم که مبادا مامورین پی به ترفندم ببرند و از پشتم برآیند . باور کنید تا چند قدم آنطرفتر از دروازهء وزارت هم میترسیدم و خدا خدا میکردم که آنروز بخیر خانه برسم .

     سر تان را بدرد نیآورم ، وقتی به خانه رسیدم شکر خدا را به جا آوردم و پیش خود گفتم دیگر از نزدیکی وزارت هم نمیگذرم ، اما امان از دست سخت جانی آدمی ! روز شنبه که از خواب بلند شدم ، پیش خود گفتم : ترفندم کاریگر افتاد اگر یک جرعت دیگر هم کنم و امروز وزارت بروم شاید آن کارمند اسنادم را آماده کرده باشد و تحویلم بدهد از طرفی دیگر هم صد در صد باورش میشود که من از آشنایان وزیرم ، حیف نیست بعد از این همه دونده گی از سندم چشم بپوشم .

    در بین شک و تردید تا به خود آمدم باز خود را پیش وزارت دیدم ، دل بدریا زدم و داخل دفتر شدم تا کارمند نامبرده مرا دید از جایش بلند شد و بدون گفت و شنودی سند را دو دسته تحویلم داد ، خودم را نباختم زیر چشمی نازک کردم و اسم و ولد ، نمرات و بقیه معلومات را کنترل کردم و بدون اینکه حرفی بزنم از دفتر خارج شدم از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم نه بخاطر سند بل بخاطر بخاک مالیدن پوز ان نابخرد حیوان . سند در دستم بود فقط طبق قانون اداری باید ثبت دفتر صادره میشد ، وارد دفتر صادره شدم کارمند این بخش یک پشتون بود  مثلیکه از جریان خبر داشت چون بعد از دیدن سند  مهرش کرد و حرفی زد که دو باره دلم را بدرد آورد گفت :هزاره کی سند گرفتی که فرار کنی ؟ بدون اینکه جوابش را بدهم سندم را گرفتم و از وزارت برآمدم .


 
 
آواز عشق
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳
 

 

آواز عشق

 

    این آواز عشق است که مرا میخواند  !

    آه ! چقدر پر کشش است و رسا 

    در یک آن همهء هستی ام به پایش فنا شد و

     غم هایم چون پر کاهی به پرواز در آمدند

   دیشب از  غم عشق در سجاده گریستم

   و گریبانم ازاشک چشمانم تری تر شد...

    با بال های خیال به دنیای آبی عشق پر کشیدم

   آنجا خبری از وحشت و ترس ،دروغ و ظلم و مصلحت اندیشی نبود

   کسی از ترس ،  برای درد هایش اشک  پنهانی نمی ریخت

   و کمر هیچ کسی در برابر ظلم خم نبود

   آنجا  کسی دروغ را بنام مصلحت تحویلت نمیداد

   و هیچ قدرتمندی  به دنبال  زانو در آوردنی ضعیفی نبود

  هر طرف نظر میکردی  زیبایی جلوه میکرد  و نشانی از چهرهء زشت نفرت هویدا نبود

   همه آنجا پروانه وار به دور شمع عشق میچرخیدند

   و با نوای نی گونهء عاشقی که حال خود در وصل جانان نمی دانست...

   میرقصیدند و در بزم جانان شراب ناب عشق سر می کشیدند .

   کاش منهم میدانستم  ، آواز عشق از کدامین وادی میآید ...

    تا بسویش میشتافتم  ، پا برهنه ، گریبان چاک و اشک ریزان

   اشک چشمانم  ، مسیر راهم ، آبیاری میکرد

    و درجای جای قدم هایم  ، گلی از گل های وفا سبز میشد

   امتداد گل ها تا کوی جانان می رسید ...

     تا از این بعد  هیچ عاشق سینه چاکی ، راه رسیدن به جانان را اشتباه نمیرفت

    اگر میشد چی میشد ؟

    

 

 

 

 

 


 
 
تسبیح
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸
 

 

راز تسبیح

   نمیدانم ،چطوری خودم را در کربلا یافتم و گرم راز و نیاز با رهبر آزاد مردان ...

 راستش را بخواهید من از تظاهر به دینداری و قیافه گرفتن ها و حسین حسین کردن های میان خالی بدم میآیید و چه بسا همین مقدار ایمان ناقص ام را هم به همین منظور بعضا بروز نمیدهم تا مبادا حمل بر تظاهر شود که البته حقم دارم، اینروز ها ..که نه از دیر باز تظاهر به دین داری و تقوا آنهم در کشور های اسلامی برای رسیدن به نان و نام خیلی معمول شده که حال آدم را به هم میزند و نام پاک مولا در طول تاریخ خیلی ناجوانمردانه مورد سوء استفاده های نا جایز نابخردان و مغرضان قرار گرفته و میگیرد .

...در آنجا برای ذکر گفتن نیاز به تسبیح داشتم و واضح است که شخص مثل من کجا و تسبیح کجا !

  رفتم بازار تا تسبیحی بخرم که چشمم به همین تسبیح که عکس اش را در بالا گذاشته ام خورد و خریداری اش کردم . همین که تسبیح را در دست گرفتم احساس عجیبی برایم دست داد حس کردم از عزیزی تحفه دریافت کرده ام ، آنهم از عزیزی غایب که به این وسیله بشارت دوستی میدهد . نگاهش کردم ،رنگهایی رنگارگش پررنگ و پررنگتر میشدند و حس میکردم گرانبها ترین هدیهء دنیا را دریافت کرده ام .

 تسبیح را در همه اماکن مقدسه مثل نجف اشرف ، کاظمین ،کربلا و سامرا تبرک کردم و در طول زیارت با آن ذکرگفتم .

 حالا حس عجیبی نسبت به آن دارم ،تا دنبالش می گردم و پیدایش نمی کنم دلهره یی بزرگی میگیرم که مبادا گم اش کرده باشم و به محض پیدا کردنش چشمانم برق میزنند.

 زمانیکه یک کم ، کمی کم شاید به اندازهء ذره افلاکی میشوم میبینم تسبیح ام از روز های قبل پررنگتر و پر جلاتر است و حتی بوی خوش زیارت و اماکن مقدسه میدهد .

 ...و زمانیکه ارتباطم با آن بالای بالا ها قطع ـ قطع است ،می بینم رنگ  تسبیح ام مکدر ـ مکدر است و دیگر نه آن جلایش را دارد و نه آن رایحهء خوش را .

 گمان نکنید که دارم توصیفات و تشبیحات ادیبانه به کار میبرم ، نه به خدا عین چشمدید ام را حکایه می کنم ،حال من مانده ام و راز این معما : که چطور عین تسبیح  گاهی چنان پررنگ و با جلایش و  خوشبو و گاهی چنین بی رنگ و رو .

  حالا شما کمکم کنید و بگویید نظر شما در این مورد چیست .

  نکند رازی در نگاه کردن من نهفته باشد نه در تسبیح رنگارنگم ، که گاهی چنان و گاهی چنین می بیند ........................شاید .

 

 

 

 

 

 


 
 
اندیشه
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢
 

  من که :

             رها تر از نسیم

                 پاک تر از باران

                     زیبا تر از ساده گی

                         گرم تر از محبت

                             با صفا تر از صداقت

                                  سوزنده تر از عشق

                                           پست تر از دنیا

                               بی وفا تر از جوانی

                           درمانده تر از بد گو

                              زشت تر از دروغ

   سراغ ندارم , شما چطور ?

                            

                       

              

      


 
 
خاطرات تلخ ایام .........
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
 

    

    خاطرات تلخ ایام مهاجرت از ایران                   

           

                                            

 

      شما برخورد ایرانیان با مهاجرین افغان و تلفیق مردم ما را با جامعهء ایران چگونه ارزیابی میکنید ؟

    میخواستم با مطرح نمودن این سوال میزان برداشت خودم را از اوضاع و احوال محک بزنم ، از نظر خودم در این مورد بگویم : من دو سالی را در ایران گذرانیده ام و با وجود برخوردار بودن از یک اقتصاد عالی به لحاظ فضا و جو حاکم بر مهاجرین افغان باید  اعتراف کنم که این ایام از تلخترین ایام زنده گیم بوده و نمیتوانم به راحتی فراموش شان نمایم .

                               

   هموطنان مهاجر مخصوصا انانیکه در شهر کابل زنده گی نموده اند  به لحاظ فرهنگ ، زبان و بعضا مذهب مشترک با ایرانیان قبل از ورود به این سرزمین  دارای معلومات کافی در مورد زنده گی ، فرهنگ و حتی سینما و هنرمندان این کشور استند  و چندان با این کشور همسایه احساس بیگانگی نمیکنند هر چند ایران از نقطه نظر سطح زنده گی و نظافت و آبادانی به مراتب بهتر از افغانستان است اما دارای آنچنان تخنیک و سطح زنده گی مانند غرب هم نیست که برای هموطنان ما نا آشنا باشد ، اما بر عکس اکثریت مردم ایران با وجود باد به غبغب انداختن ها و ادعای علم به جیب داشتن ها چنان محسور دنیای پر جذبهء غرب اند که معلومات بیشتر از نام افغانستان از این کشور همسایه و برادر پهلو به پهلو نشستهء خویش ندارند . تعجب نکنید اگر برایتان تعریف کنم که یک دیپلمه ( فارغ صنف دوازده ) ایرانی از اینکه من به این زیبایی میتوانستم فارسی بنویسم و بخوانم حیرت زده شده و پرسید : تو میگی سه ماهه تو ایرانی اونوقت از کجا خواندن و نوشتن فارسی بلد شدی ؟

   اکثریت مردم ایران مخصوصا اهالی شهر سنگی ، پر از ترافیک و دود و پر از ازدحام و پر از فساد تهران چنان مصروف و در گیر کپی کردن ظاهری زنده گی غربی و جا دادن آن در چهار چوکات جمهوری اسلامی اند که یک دیپلمهء آنها  به معلومات عامیانه و خیابانی در مورد یک کشور همسایه اش بسنده کرده و فکر میکند افغانستان روستایی است دور افتاده که ماشین و طیاره ندیده چه رسد به فرهنگ و هنر .

   میشود به خوبی تصور کرد برخورد مردمی که کشته و مردهء به قول خودشان ترقی اقتصادی - مادی استند و در این راه یک پله انصراف به نفع معنویت را حماقت تصور میکنند با اهالی یک کشور جنگ زده  که مفادی برایشان نمیتواند داشته باشد چگونه خواهد بود .متاسفانه برخلاف ادعای جمهوری اسلامی کار بیش از حد آنها روی معنویت نتیجهّ بر عکس داده و در این جامعه اثری از معنویت نمیتوان دید که چه ؟ اکثرا انسانیت را هم زیر پا گذاشته اند . یکی از عوامل که مشکلات را در جوامع اسلامی دامن میزند اینست : که ما مسلمانان قبل از اینکه انسان باشیم ، مسلمانیم حال آنکه شرط اسلام  اوردن ، انسان بودن است من هیچوقت سخن به گزافه نمیگویم ( شاید از نظر خودم و البته خواننده گان در قضاوت ازاد اند ) صحت و کذب ادعایم را میتوان با نمونهء از نمونه های زیر پا کردن انسانیت توسط انها تشخیص داد .

  هموطنی اولین فرزندش را در کمال بی تجربه گی و جوانی در یکی از شفاخانه های تهران ( بیمارستان مهدیه ) بدنیا آورده بود و چنان از رفتار غیر انسانی پرسونل طبی و خدماتی این شفاخانه متاثر شده بود که  اکنون از نام هر چه ایرانی است بیزار است .این خانم تعریف میکرد که چگونه با سو استفاده از مهاجر افغانی بودن اش او را بدون موجب و برای اینکه چند دانشجویکه میخواستند کارآموزی کنند و آنشب از تصادف واقعهء سزارین گیر شان نیامده بود به پای میز عملیات کشیده اند حال آنکه او توان پرداخت هزینهء این عمل را هم نداشته و مشکلی هم نداشته است تا عمل شود . همچنان او تعریف میکرد که پرسونل خدماتی به جرم افغانی بودن  بعد از عمل و در حالیکه بدن اش بی حس بوده  وادار اش کرده اند که خودش از روی تخت آمبولانس بلند شده و روی تخت اش بخوابد که این عمل باعث افتیدن و بیهوش شدن اش میگردد  و نصف شب در حالیکه نمیتوانسته درست راه برود مجبور اش کرده اند  بلند شده و به اتاق نوزادان برود و بچه اش را تمیز کند چون تمیز کردن بچهء افغانی بالای روان خانم خدمه گرامی گران آمده بوده است .و چگونه میتوان نزد خانم دکتر ایرانی گرامی که نمیتواند به ارزش های انسانی و شرف پا  بند باشد از وجیبهء  او به حیث داکتر جویا شد .

  از مردم ایران که بگذریم جمهوری اسلامی را هم  بر خلاف ارعا هایش فقط همین خیانت بس است  که از قبول هم جانبهء مهاجر برادر  در مراکز آموزشی اش جلو گیری نموده آنها را بیسواد بار آورده  و از درک گماشتن مهاجرین به کار های شاقه در مقابل مزد نا چیز و به کیسه زدن سهم سالیانهء مهاجرین از منبع سازمان ملل وضعیت مالی کشور اش را بهبود بخشیده و  این برادر انصار نه تنها مطابق وجیبهء دینی اش  دست برادر مهاجر اش را نگرفته  که خیانت بیسواد ماندن نسل جدید مهاجرین را هم مرتکب شده است ، و زمانی هم که سیاست ایجاب نموده به بد نام نمودن مهاجرین بی پناه  به کمک رسانه هایش پرداخته و اعمال وحشتناک اتباع اش را به افغان های مهاجر نسبت داده است ( اشاره به جریان خفاش شب سال ۱۳۷۶)  از اردوگاهای ایران که بخاطر نگهداشتن افغانی ها استفاده میشود که نپرس چون بیشتر شبیه عالم برزخ است جاییکه در آنجا نمیتوان نام زنده و هم مرده را به باشنده گان آن داد.

  

 

 


 
 
از برقه تا چادری
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۸
 

 

  از برقه تا چادری

 

chaderi یکی از اقارب ما تعریف میکرد که : با یک کاروان زیارتی به قصد زیارت اماکن مقدسه ، عازم عراق بوده و مطابق معمول چادری به سر داشته است . کاروان در یکی از شهر های عراق به قصد استراحت توقف کرده و این خانم هم به قصد دست و روی تازه کردن از موتر پیاده میشود. این خانم تعریف میکرد که به مجرد که پا را از دروازه موتر پایین گذاشتم صدای جیغ وحشتناکی شنیدم ، به سوی که آواز میآمد نظر انداختم ،دیدم طفلی که به شدت ترسیده جیغ میکشد و گریه میکند و ازترس زیاد جابجا خشک اش زده و فرار کرده هم نمیتواند. میگوید تعجب کردم که او را چه میشود و به سوی او روان شدم ، طفلک وقتی دید به سوی او میروم ترس اش دو برابر شده و با حالت که از وصف آن عاجزم پا به فرار گذاشت و آنطرفتر به آغوش مادراش پناه برد . تازه متوجه شدم که او از من ترسیده است ، طفلک فکر کرده که این اعجوبهء بدون چشم و گوش و دست دیگر چه اعجوبهء است ؟

   راستش خیلی علاقمند دانستن تاریخچهء چادری استم و می خواهم بدانم که این پوشش عجیب و غریب در چه زمانی ، چگونه و از چه طریق وارد سرزمین ما شده و چه مراحلی را طی کرده تا به شکل امروزی درآمده است و یا اصلا این پوشش ساخته و پرداختهء هموطنان خودماست و سرزمین ما افتخار کسب لقب مخترعین این پوشش جالب و منحصر به وطن ما را دارند که حتی گوی سبقت را از چشم بند و پوزبند های اعراب هم برده است .

   راستی طراح و دیزاینر چادری مرد بوده یا زن ؟

   من که فکر نمیکنم زن خودش دست به طرح یک سلول انفرادی متحرک  و متعفن برایش بزند که حد اقل یکسال تمرین ضرورت داشته باشد تا بتواند با آن عملا از پس تمام مشغولیت هایش برآمده بتواند مثلا : با آن بتواند کمی اکسیجن و بوی تعفن ناشی از عرق را تحمل بتواند و بتواند بدون آنکه چون مرغ سر اش را دور دهد ، اطراف را ببیند و از سرویس های بیروبار شهری بدون اینکه در میان ازدحام گیر کند استفاده کند و هنگام باد و شمال با آن چون فراشوت به هوا پرتاب نشود و اگر اولاد دار باشد بتواند بچه اش را هم بدوش کشد و احتمالا بغچهء بچه اش را و یا وسایل حمام اش را و احیانا با آن بتواند از بوت های کری بلند استفاده کند ( مگر چادری پوش دل ندارد و حتما باید کلوش به پا کند )ووووو...........

    عجب ! طراح برقه هر کی بوده زن بوده یا مرد ، افغان بوده یا غیر افغان آنچه واضح و مبرهن است ، اینستکه در عصر اشرافیت میزیسته که زنان اشراف کنیزکی همراه داشتند آنها راست - راست راه میرفتند و فقط جلو شانرا نگاه میکردند و اگر دستوری داشتند به کنیزک میسپردند اگر غیر از این بود  دست به طرح چنین پوشش غیرعملی نمیزد .

         

     بعد از تصرف کابل توسط طالبان ( میزان- ۱۳۷۵) من که محصل بودم ، به قصد ادامهء تحصیل راهی ولایت بلخ ( مزار شریف ) شدم آنجا به موضوعی برخوردم که خیلی برایم جالب بود و آن عمومیت پوشیدن چادری بود حال آنکه در کابل قشر تحصیل کرده چادری به سر نمیکنند .

  چند روزی از شمولیتم در پوهنتون بلخ میگذشت که متوجه شدم محصلین اناث ( به استثنای مهاجرین کابل ) با چادری داخل پوهنتون میشوند و بعد چون خجالت میکشیدند با چادری داخل صنوف درسی شوند در پناه چند کانتینر که در گوشهء از محوطهء پوهنتون گذاشته شده بود چادری های شانرا درآورده و موهای شانرا که در اثر پوشیدن چادری خراب شده بود درست کرده و آرایش شانرا که احتمالا با پوشیدن چادری پاک شده بود تازه کرده ،بعدا داخل صنوف درسی میشدند .

  محصل بیچاره که در تضاد دو محیط گیر کرده بود ( محیط سنت گرا و ارتجاعی و محیط دانش و تجدد و غربزده گی )چقدر در رنج و عذاب بود تا بتواند در آن واحد خودش را با هر دو تطابق دهد .

   به همین ترتیب خاطرهء دیگر که خیلی برایم جالب بود : میلهء زنانهء روز چهارشنبه در روضهء شریف میباشد .در این روز مردان اجازه داخل شدن در روضه را ندارند ، این روز شکل یک میله زنانه را بخود گرفته که در این روز بازار کار شورنخود فروشها ، منتوفروشها ، چوری فروشها وغیره خیلی گرم است و زنان و اطفال خوب ولخرچی میکنند . خانم ها به مجرد داخل شدن به محوطه روضه شریف با خیال راحت از عدم حضور مردان در داخل روضه ، روبند  چادری ها را بالا انداخته و مشغول گشت و گذار میشوند . و حالا بیایید و ببینید که اینطرف کتاره ویا دیوار میله یی روضه شریف چی خبر است ؟  مردان از پسران نوجوان گرفته تا مردان پیر چنان میله ها ی آهنی کتاره را چسپیده اند گویی که میخواهند از همان میان داخل محوطه شوند و تمام نیرو شانرا به چشمان شان متمرکز کرده تا بهتر بتوانند خانم های آنطرف کتاره را نگاه کنند کاش آنجا میبودید و میدید که آن وضعیت چقدر خنده دار بود من که هر وقت به یاد آن صحنه می افتم بی اختیار خنده ام میگیرد و نا خود آگاه به یاد باغ وحش کابل و تماشا کننده گانش می افتم  .

   قبلا گفتم که من از تاریخچه چادری اطلاعی ندارم اگر عزیزی این اطلاعات را در اختیارم بگذارد خیلی ممنون خواهم شد و اما در مورد انواع چادری چیز های میدانم که شما را هم در جریان میگذارم .

  چادری انواع مختلف دارد : ۱- چادری جوانان ۲- چادری پیره زنان ۳- چادری عروسی ۴- چادری پلو خوری ۵- چادری روی خانه

  چادری عروسی و چادری جوانان بیشتر رنگ سفید دارد و خوب باید چین داده شود ( که لااقل اندام بیچاره جوان ها از پشت چادری هم که شده معلوم باشد )

  چادری زنان مسن بیشتر رنگ زرد ویا خاکستری میداشته باشد ( فقط باید متوجه بود که چادری جوانان را زنان مسن به سر نکنند در غیر اینصورت اگر مورد تعقیب و اذیت مردان مزاحم قرارگرفتند خودشان مسوول خواهند بود ) تشکر

                


 
 
شعر
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٧
 

 

            ندامت

 .......و من صدای خسته و دلگیر گام هایم را -

و من صدای خسته و دلگیر گام هایم را -

به کوچه-کوچه های ندامت شنیده ام

       - . - . - . - . - . -

تنها و ناگزیر ز پیمودن رهی -

هیچم نبود یار که گوید تاءملی

یا بود یار و من نبودم و او در فراق من -

تک آسمان دور به نظاره میگرفت

       - . - . - . - . - .

دیدم سراب و گفتم عین حقیقت است-

بیچاره دل ز روی ناچاری ، آهی کشید و سکوت اختیار کرد

پایم در رهی که دلم همره اش نبود

چشمم به رویی که جان در تن اش نبود

         - . - .- . - .- .

من در پی حقیقت و او در پی ریاء -

داند همه که جمع نگردد سفید رنگ و سیاه

اکنون منم ، منم این خستهء پریشانحال

باید برفت و رفت تا انتهای راه !


 
 
ای عشق
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٩
 

 

 

     ای عشق 

 ای عشق ! ز دست تو قلب من سوخته سوخته سوخته

ای یار ! به راه تو چشم من دوخته دوخته دوخته

چراغ دیده در دل خانه کردی

سپس این خانه را ویرانه کردی

نگویم زانچه کردی یا نکردی

فقط یک گپ مرا دیوانه کردی

ای عشق ! ای یار  !

   نخستین دانه های سپید برف ، پیچ پیچان ، موزون با باد سرد زمستانی بر زمین نشست و یکبار دیگر فصل سکوت ، سرما و انجماد را به ارمغان آورد .

   انتهای یک دوره ، نقطهء پایانی یک سال

  اکنون تاءملی باید کرد و به انتظار نشست. انتظار رویش دوبارهء جنبش ، گرما و زاییده شدن دوباره طبیعت

  کاش میشد همچون طبیعت بعد از هر خزان و زمستانی ، بهار سر سبز دیگری داشت و بعد از هر پژمردن و پر پر شدن ، شگفتن دوباره ای

  اگر میشد چی میشد ؟

  اگر میشد من بعد از هر شگفتن دوباره راست و راست قامت تر می ایستادم و هر بار تلاش میکردم دست سرنوشت گل وجودم را نا خودآگه و بی جهت پرپر نکند و یا خود سر نچیند و هر بار پر تلاش تر از قبل به جستجوی گمشده ام  می پرداختم .

  گمشدهء من ، عشق من است .

  مدت هاست که ضربات قلبم چنان کند است ،انگار نه انگار که میزند و رخم چنان زار انگار نه انگار که من زنده ام . سرم چنان سنگین که بعضا بر تنم سنگینی میکند و نفس هایم - بعد از هر فرو رفتن در _ دوباره بالا آمدنش- شک دارم . نه شب خوابم نه روز بیدار ، اطراف و پیرامون را گویی از پشت شیشه ی می بینم ، هم چیز غیر قابل لمس و نا محسوس ، نه اینکه من در بین شان روز را به شب و شب را به روز میکنم .

  فقط نشانه ها و رد پای یار است که بعضا در سرم شور ، در دل هیجان و در نگاه برق ایجاد کند و در گونه ها خون دواند .

  وه ! وقتی فقط نشان یار اینقدر معجزه میکند ، لحظهء دیدار و جمال یار و او را داشتن درکنار چه خواهد بود ؟

  از نشانه های او گویم :

  او نهایت زیباست ، دلرباست ، خوش حال و هواست

خوشبو و با طراوت همرنگ گل هاست

 مغرور و متین ، موزون و سبکبال همچون نسیم نوازشگر بامدادیست

 پاک و مهربان و رها از هر چه غیر آزاریست

  با کمال و قاطع

 خروشان و با عزم همچون رود که جاریست

 راسخ و پا بر جا

و در میدان عشق آمادهء جانبازیست

 او مرا می فهمد ، او مرا میداند  ، او مرا می خواهد ، او مرا می خواند

  جلوهء رخ هر زیبا روی مرا به یاد او می اندازد و خط و خالش مرا به هوای او

  با شگفتن  تبسم بر هر لب پاکی ، غنچهء لب های او در نظرم پدیدار میگردد و گرما و گرمی احساس ، یاد آغوش او را زنده میکند

  صبح های روشن بهاری ، عطر گل های زیبای چمنزار ، یک طلوع زیبا ، یک غروب دلکش ، ترنم باران ، نغمه سرایی پرنده گان در شاخسار ، قهقهء خندهء اطفال شاد و آزاد ، به خواب رفتن معصومانهء یک کودک - همه و همه یاد او را در دلم زنده میکنند .

 با عشق میتوان آزاد بود  ، آزاد به آزادی و سبکبالی یک پرنده

 با عشق میتوان شاد بود ، شاد به شادی یک قلب کوچک و پاک و رها از هر چه نامش اندوه است .

 با عشق میتوان پرواز کرد ، پرواز به دنیای آبی و زیبای خیال و برای خودت همه چیز را آنطور که دلت می خواهد به تصویر کشید

  با عشق میتوان درد را چون مرهمی بر زخم تحمل کرد و عشق را جا گزین هر آنچه خلا در وجودست  کرد و با آن به کمال رسید

 همه دنیا را به پایت بریزند ، بدون عشق نیازمندی و با عشق در کلبهء فقیری بی نیاز

 این چه احساسی است ؟ که در مو جودیت آن لحظه-لحظه ء عمر معنی پیدا میکند و همه هستی در نبود آن هیچ و پوچ  جلوه ؟


 
 
کودکان دیار من
نویسنده : شیما خدایار - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۳٠
 

  بخش چهارم -

                                            

 

 

   مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است

                                                ز کارش جبرییل اندر خروش است

   بیا    ! طرح دگر ملت بریزیم

                                                که این ملت جهان را بار دوش است

                                                                        (اقبال)

   فرهنگ داشتن اولاد و فرزند زیاد در جامعهء که تمام تهداب های اقتصادی اش به ویرانی رفته و قبلا هم کشوری بوده فقیر و وابسته ، خودش معضلهء است قابل غور و تاءمل .

   والدین در این جامعه بدون در نظرداشت شرایط و احوال زنده گی و در یک بی تدبیری محض ، باعث به میان آوردن چندین کودک معصوم میشوند ، کودکان معصوم که نه دورهء زیبای کودکی بل یک دورهء پر  اضطراب  وآشوب و ناهنجاریها را پشت سر میگذرانند و چه بسا بزرگسالانی که در بزرگسالی هم بدنبال آمال و آرزوهای به یاءس و حرمان مبدل شدهء دوران کودکی خویش اند و آنانکه در بزرگسالی از شرایط خوب مالی و زنده گی برخوردارند با افراط توجه به اطفال شان در حقیقت می خواهند خلاء های به جا مانده از دوران طفلی خویش را در قلب و وجود خویش پر کنند .( که افراط توجه خودش از نقطه نظر تربیتی فکتور معضله ساز است)

بسیار دیده ایم طفل پنج - شش سالهء را که برادر یا خواهر دو-سه ساله اش را با وضع و ظاهر نا به هنجار بدوش میکشد و به همین ترتیب چه بساکارگران و نان آوران کوچک را با دستان پینه بسته و سر و وضع نامرتب .

              

   برای من رقت بارترین ، زننده ترین و دردآورنده ترین صحنه ها صحنهء دیدن اطفال و کودکان سر و پا برهنه و بدون نظافت در کوچه پس کوچه ها و یا بازار های کار است که حکایه کنندهء بی کفایتی ، بی لیاقتی و بی تدبیری والدین اند .

   وقتی والدین توان بزرگ کردن چندین بچه را ندارند بهتر نیست با استفاده از علم حساب و کتاب به یکی دو فرزند بسنده کنند تا اینکه از وجود نحیف و ظریف طفلی سواستفاده میکنند ؟

   بله ! فرزند یکساله -دوساله را به پشت نحیف  و کوچک فرزند پنج-شش ساله دادن و پسر ده یازده ساله را ایستاده کردن و صف طویل اطفال قد و نیم قد خود را نشان اش دادن و از او خواستن که در حق این اطفال با پدر یکجا پدری کند - جزو فرهنگ ماست و از جمله سنت های شریف اجدادی .

  در جامعهء ما هیچ چیز بر اساس سنجش ، تدبیر و طرح ریزی صورت نمی گیرد. وقتی دولت چین تشخیص داد که از جمله عوامل فقر در جامعه اش - کثرت نفوس- است به تصویب رساند : که هیچ فامیل حق داشتن بیشتر از یک فرزند را ندارد . و دولت جاپان بعد از جنگ دوم جهانی برای بازسازی اقتصاد ویران شده اش استفادهء از پارچه های صادراتی کشور های دیگر را ممنوع قرار داده و مردم جاپان را مکلف به پوشیدن یکنوع لباس تولیدی کارخانه های جاپان ساخت .و اما بر خلاف مردم و جامعهء ما بیشتر به تقلید از فرهنگ مصرف روی آورده اند تا فراگیری از فرهنگ از تولید .

  در متن جامعهء که برای کوچکترین شی مصرفی اش به واردات خارج از کشور نیازمند است وجامعهء جهانی از هر چه بیشتر مصرفی شدنش در هراس، در جامعهء که دست شان از مدتهای مدید استکه برای کمک های بلاعوض خاضعانه و خاشعانه به سوی ملل شرقی و غربی است و ریس جمهور شان کجکول گدایی در دست از این کشور به آن کشور جهت جلب کمک برای اعمار خانه بدست بی تدبیری خراب شده- میگردد بیا و ببین که چه خبر است ؟

   پسر جوان با قلب تنها و آماده برای دوست داشتن و خواهان تشکیل خانواده، باید لباس رزم بر تن ، شمشیر شجاعت در کمر ، هی میدان و طی میدان و خار مغیلان القصه : هفت کوه و هفت بیابان غربت را گذر نمایید تا بتواند سرا پای عروس خانم را غرق در زر و او را در میان حریفان و سیال و شریک روسفید سازد و جیب پدر عروس را هم از یاد نبرد و چنان سفرهء برچیند که دیدهء هر که را دیده ندارد کور و کر کند تا مگر شاهزاده خانم را از قلای پدر بدر کند .

    ......و بیچارهء که دار فانی را لبیک میگوید: اگر در مراسم تدفین و تعذیه داریش نفر کم شرکت کند و اگر بعد از رفتنش فاتحه داری بدون پلو باشد، اگر شب هفت  و چهار شب جمعهء بعد از مرگش حلوا پخشک و پلو باتک نباشد و توبه نعوذبالله اگر در روز چهلم در گذشتش برایش ختم همراه پلو نگیرند  آه ........بیچاره خوب است که مرده و نمیبیند که دیگر سر ندارد که بین سیال ها بگردد .

    و....و....و حمام ده ها و ختنه سوری ها ( مخصوصا در صفحات شمال کشور ) و ختم قرآن ها و...و..و..و ... خو سر جایش بگذار

   و خوشا به حال پدر و مادر هاییکه اولاد خلف دارند ( نه نا خلف) که به هر قیمت ( ولو کشت خشخاش و قاچاق ، و یا از دهان اطفال معصوم شان زده ) مادر و پدر را آرمان به دل نمانده و روانهء حج بیت الله الشریف اش گردانند .

 

  


 
 
← صفحه بعد