پتهکه های ناقی اما بدرد بخور

پتهکه های ناقی

    بعضی وقتها مینشینم و با خود گذشته ها را مرور میکنم ، دیروز به یاد خاطرهء افتادم که اول باعث خندیدنم شد و بعد تر مرا از اینکه در چنان شرایط مجبور به زیستن بودم متاثر ساخت با خود گفتم این خاطره را برای شما هم تعریف کنم خالی از لطف نخواهد بود ، مخصوصا برای نوجوانان تا متوجه تغیر شرایط به نفع خودشان شوند و مقایسه کنند که یک نسل پیشتر از آنها چی شرایط را در کشور خود شان تحمل میکردند .

    بهار سال 1375 هجری شمسی بود که شامل پوهنتون کابل شدم ، شرایط حساسی بود چند ماه قبل مقاومت غرب کابل در هم شکسته ( زمستان 1374 ) و اکثریت مردم ما ( مردم هزاره ) کابل را جای امنی برای زنده گی نمیدانستند و به اطراف و یا مزار شریف کوجیده بودند ، فامیل ما هم در شهر مزار شریف ساکن شده بودند اما من عزم را جزم کرده بودم که حتما باید در دانشگاه کابل تحصیل کنم . به هر نوعی بود مادر و خواهر بزرگترم را که داکتر طب بود با خود همراه ساختم و به کابل جان آمدیم .

     خانهء ما در کارته سه بود و من هر روز سرک کارته سه را که به دروازه غربی دانشگاه کابل منتهی میشد پای پیاده میپیمودم . مسیرم طولانی نبود اما خیلی خلوت و غیر سکنه چون در این سه سال همه پایین کوه تلویزیون را خالی کرده بودند تا از شر آتشبازی های شورای نظار در امان بمانند ما چند نفر محصل اناث باهم قرار میگذاشتیم تا مجبور به تنها پیمودن مسیر نشویم . گفتم محصل اناث در آن شرایط بچه های قوما هیچکدام به دانشگاه نمی آمدند در تمام آنسال من فقط دو تا سه محصل ذکور را دیدم که از غرب کابل به پوهنتون میامدند .

     بگذریم ، برادر بزرگم بخاطر نزدیک شدن طالبان به کابل تصمیم مهاجرت دادن فامیل به خارج از کشور را داشت و من اگر میخواستم در خارج از کشور درس بخوانم باید دیپلوم فراغت از صنف دوازده هم میداشتم که متاسفانه به علت شرایط درهم و برهم کشور ما را سند فراغت نداده بودند . بوسیله یکی از آشنایان خانم برادرم که خانم برادرم استاد در تربیه معلم سید جمال الدین بود امضای معاون وزیر معارف را مبنی بر دادن مدرکی که دال بر فراغتم از صنف دوازده هم باشد بدست آوردم و روانه وزارت معارف شدم .

     تا آنزمان پایم به هیچ دفتری باز نشده بود و خبری از بروکراسی و فساد های حاکم بر دفاتر کشور نداشتم . در وزارت معارف سرم را پایین انداخته و یکراست داخل دفتر مربوطه شدم و مامور مربوطه را که یک پیر دختر مجردی سیاه سوخته بود  بود ورانداز نموده عریضه ام را روی میز اش گذاشتم و خود چون شاگرد مودب پیش میز مدیر مکتب ایستادم . او در حالیکه با یک چشم مشغول کشف هویتم بود با چشم دیگرش عریضه ام را ورنداز نموده و با حالت کسی که پی به حقیقت بزرگی برده باشد بدون اینکه نگاهم کند و در حالیکه چانهء دراز مضحک اش را چرخانده بود گفت : برو روزپنجشنبه بیا ! در دلم گفتم :`` اگر به چند روز دونده گی سندم بدستم بیاید مشکلی نیست ``

     آنروز دوشنبه بود ، چندین دوشنبه و پنچشنبه رفتم و آمدم و راه وزارت را سفید کردم اما از سند خبری نبود هر روز فقط یک جواب میشنیدم  برو چند شنبه بیا ! تو نگو که این بی انصاف میخواسته از شرایط به نفع اش استفاده کند و از من بی دفاع در حالیکه امر اخذ سند در دست داشتم پولی کلانی بگیرد ، غافل از اینکه من نه پولش ر ا داشتم و نه آشنایی به این آداب و رسوم را .

     خلاصه یک روز که خسته و گرسنه و با اعصاب خراب از سر درس برگشته بودم و با جواب همیشگی روبرو شدم کاسهء صبرم لبریز شد و با خشونت گفتم : تو پشت این میز چی میکنی ؟ سه ماه است که مرا دوانده ای ، مگر این مجموعهء نمرات مزخرف چقدر وقت را میگیرد که همه اش امروز و فردا میکنی . من از خود کار و زنده گی دارم .....

     خلاصه چشمتان روز بد نبیند هنوز حرفم تمام نشده بود که پیر دختر مجرد ( مامور مربوطه ) چنان غرشی کرد که جا بجا روی زمین خشک شدم  در حالیکه می غرید میگفت : ببین هزاره استی ! نی ؟ او هزاره ! تو و اینقدر جرعت  ! به مامور دولت توهین میکنی ؟ برو سند که هیچ اگر مرا عصبانی کنی نفر های پوسته را صدا میزنم .

    من که از ترس جابجا خشک شده بودم با شنیدن توهین و تحقیر او خون خشونت در رگانم دوید از سند گذشتم از خشم  سرخ شده بودم از طرفی پیش خود میگفتم  اگر پیش این بی انصاف گردن پتی کنم آبروی هر چه هزاره است برده ام و اگر جوابش را بدهم و او واقعا افراد بی بند و بار شورای نظار را صدا بزند چی کنم ؟

    مانده بودم که چی کنم که یک فکر مثل برق از مغزم گذشت . پیش خود گفتم:یک پتهکه ناقی میکنم ببینم چی میشود. همین چال را میروم اگر خورد که خورد اگرم نخورد ؟؟؟؟؟؟؟ هر چی بادا باد  !

    در حالیکه هر چی خشم و نفرت داشتم در چهره و صدایم بکار گرفته بودم ،سر اش داد زدم و گفتم : در این اداره چی خبر است ؟ کسی امر وزیر راهم بجا نمیآورد . بعد رویم را طرف دیگر کارمندان که سیل ما را میدیدند کردم و گفتم : شما شاهد هستید که این مامور سه ماه است که مرا سر کار گذاشته از برای خدا امر وزیرست امروز کسی  امر وزیر را هم بر آورده نمیکند . من از همین جا یکراست میروم پیش وزیر شکایت میکنم از همه ء تان !  شما هم که تقصیر ندارید گلهء تان نباشد . تا این حرف ها را با آن صدا و خشم بیان کردم رنگ به رخ ماموره نماند هم او هم دیگران باور شان شد که من حتما به شکلی با وزیر در ارتباط ام و گرنه با این صدا و این خشم یک هزاره آنهم یک دختر کم سن و سال هزاره چطور در آن شرایط  با کارمندان صحبت میتواند . کارمندان که چوکی و کار همکار شان را در خطر می دیدند شروع کردند به میانجی گری و آرام کردن من که : خیر است کار این بیچاره هم زیاد است برو روز دیگربیا ما ضمانت میکنیم که کارت را درست میکند . من که اندکی جان گرفته بودم میگفتم : خب کار اش  زیاد است چکار به هزاره بودن من دارد ؟

   من که از خیر سند فراغت گذشته بودم و خدا خدا میکردم که فقط با آبرو و عزت از وزارت برآیم رویم را طرف مامور که اینبار او خشکش زده بود نموده و شروع به اخطار دادن نموده گفتم : من امروز میروم روز شنبه اول وقت میآیم سندم حاضر بود به گل روی همین برادر ها هیچ و گرنه از آن به بعد با کسی که همین امر را داده طرفی نه با من .

    از در بیرون شدم و دروازه را هم محکم پشت سرم کوبیدم در حالیکه میترسیدم که مبادا مامورین پی به ترفندم ببرند و از پشتم برآیند . باور کنید تا چند قدم آنطرفتر از دروازهء وزارت هم میترسیدم و خدا خدا میکردم که آنروز بخیر خانه برسم .

     سر تان را بدرد نیآورم ، وقتی به خانه رسیدم شکر خدا را به جا آوردم و پیش خود گفتم دیگر از نزدیکی وزارت هم نمیگذرم ، اما امان از دست سخت جانی آدمی ! روز شنبه که از خواب بلند شدم ، پیش خود گفتم : ترفندم کاریگر افتاد اگر یک جرعت دیگر هم کنم و امروز وزارت بروم شاید آن کارمند اسنادم را آماده کرده باشد و تحویلم بدهد از طرفی دیگر هم صد در صد باورش میشود که من از آشنایان وزیرم ، حیف نیست بعد از این همه دونده گی از سندم چشم بپوشم .

    در بین شک و تردید تا به خود آمدم باز خود را پیش وزارت دیدم ، دل بدریا زدم و داخل دفتر شدم تا کارمند نامبرده مرا دید از جایش بلند شد و بدون گفت و شنودی سند را دو دسته تحویلم داد ، خودم را نباختم زیر چشمی نازک کردم و اسم و ولد ، نمرات و بقیه معلومات را کنترل کردم و بدون اینکه حرفی بزنم از دفتر خارج شدم از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم نه بخاطر سند بل بخاطر بخاک مالیدن پوز ان نابخرد حیوان . سند در دستم بود فقط طبق قانون اداری باید ثبت دفتر صادره میشد ، وارد دفتر صادره شدم کارمند این بخش یک پشتون بود  مثلیکه از جریان خبر داشت چون بعد از دیدن سند  مهرش کرد و حرفی زد که دو باره دلم را بدرد آورد گفت :هزاره کی سند گرفتی که فرار کنی ؟ بدون اینکه جوابش را بدهم سندم را گرفتم و از وزارت برآمدم .

/ 2 نظر / 63 بازدید
MAhyaa

وای ابجی افريين به تو و شرم به روی اون آدمهای نفهم که تو با آنها سرو کار داشتی، امّا واقعاً بهشون نشون داده .... افريين هميشه موفق و پايدار باشی....

shokufa

Shaima jan jorate to hamishe va hame vaght ghabele ghadr hast[تایید][گل]